آرین آرین ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

آرین کوچولو عزیز دردونه مامان و بابا

باهوش مامان

عزیزدل مامان واسه خودت حسابی شیطون شدی دیگه بدون کمک راه میری بیشترین مسافتی که بدون افتادن رفتی 7متر هستش وبعضی وقتا برای برداشتن وسایلت بدون اینکه بشینی روزمین روی زانو خم میشی ووسیله ای که میخوای روبرمیداری وبه مسیرت ادامه میدی.وقتی خاله هارو ببینی روسری وکیفشون رو بهشون میدی بعدشم درروبا انگشت نشون میدی که یعنی بریم دد.اولین کلمه ای که عسلم گفته قبل از اینکه حتی بابا یا مامان بگه توپ هستش وهرجا توپ ببینه هی میگه توپ.برس برمیداری وتلاش میکنی موهات رو شونه کنی جورابت رو برمیداری وسعی میکنی پات کنی خیلی از وسایل رو دیگه بخوبی میشناسی واینکه چطوری میشه ازش استفاده کرد سی دی برمیداری و تلاش میکنی بذاری تو دستگاه تا آهنگ شاد وبعضی وقتا نیمه ش...
12 آبان 1391

عزیز دلم

هفته قبل که رفتیم واسه چکاب ماهانه پیش دکتر بیدارمغز دکتر دید که هنوز بدن وصورت عزیز مامان دونه میزنه وبااینکه مصرف لبنیات رو قطع کرده بازم دونه میزنه بخاطر همین آزمایش آلرژی واسه عسلم نوشت دوشنبه بابابا سه تایی رفتیم آزمایشگاه نیلو که گل پسرم آزمایش بده الهی بمیرم که کلی هم درد کشید وگریه کرد آزمایشگاه یکمی بالاتر از پارک ساعی بود واسه همین شد توفیق اجباری و سه تایی رفتیم پارک وعزیز مامان حیوونایی که اونجا بودن رودید که تاحالا ندیده بود مثل قو ویه عالمه ذوق کرد وخیلی هم با دقت بهمشون نگاه کرد                         ...
12 آبان 1391

مخصوص آرین جون

چندروز پیش بابا واسه آرین جون از کرج گوجه فرنگی خرید اورد مامانی هم اومد خونمون با کمک همدیگه واسه جیگر مامان یه رب خوشمزه مخصوص آرین جون پختیم که نمک نداشته باشه از ظهر تاشب طول کشید ولی یه رب خوشمزه شد دست مامانی درد نکنه ببین چی پخته ...
6 آبان 1391

جوجه کوچولو

جمعه خاله مهسا اینا اومدن خونمون و یه کیک خوشمزه هم واسمون اوردن .اینم عسل من با یه کیک خوشمزه دوتا جوجه کوچولو هم مثل جوجه کوچولوی مامان روی کیک هستن   ...
6 آبان 1391

آخرشم نفهمیدم . . .

چند روز پیش قاشق دادم دستت تا غذا بخوری که کشف کنم راست دستی یا چپ دست کشتی منو یه قاشق با دست راست یه قاشق با دست چپ دیدم اینجوری نمیشه بهت ورق و مداد دادم که نقاشی کنی که شاید بفهمم یه بار با دست راست خط کشیدی یه بار با دست چپ آخرشم مامان نفهمید چپ یا راست                    ...
26 مهر 1391

عکسا ی آرین جون در پاساژبوستان

چندروز قبل با خاله ومامانی رفتیم پاساژبوستان برای شما یه ماشین کرایه کردم همچین رانندگی میکردی وفرمون وحرکت میدادی که انگار صد سال رانندگی میکنی قربون پسر بااستعدادم موقع برگشت تو ماشین خاله با خاله نشستی پشت فرمون انقدر برف پاک رو روشن و خاموش کردی واب برف پاک کن رو زدی که بیاو ببین بعدشم رفتیم سراغ فرمون مگه دیگه ول میکردی آخرشم نینی نازم با کلی گریه اومد بغل مامان ...
26 مهر 1391

تولد سپیده جونم

چند روز قبل سپیده دوست دوران دانشگاه مامان بهم زنگ زد وبرای تولدش مارو به همون کافی شاپ قبلی که تولد الهام دوس جونم رو گرفتیم دعوتمون کرد البته این دفعه مهمونیمون خیلی صمیمی تر بود چون فقط الهام سپیده ومامان وعشق مامان یعنی آرین جون بودیم صبح اون روز دوست مامان زهرا زنگ زد که بیاد خونمون وقتی اومد سه تایی رفتیم بیرون که واسه سپیده جون کادو بگیریم و البته واسه خودمون هم  خرید کنیم بعد از دوساعت گشت وگذار موفق به خرید کادو شدیم و برگشتیم خونه وناهار خوردیم و شمارو حمام کردیم ساعتای 5:30 آماده شدیم که بریم کافی شاپ که زهرا و آقای خواستگارش مارو زحمت کشیدن ورسوندن به مقصدمون از اونا خداحافظی کردیم وبا سپیده والهام رفتیم کافی...
26 مهر 1391

آرین عسل مامان وهفته ای که گذشت

سلام عشق مامان .عزیزترینم از اتفاقات آخر هفته قبل واین هفته میخوام برات بگم ببخشید که اینجوری برات خاطراتت رو مینویسم آخه اگه هرروز بخوام برات بنویسم فرصت کمتری میتونم باتوسپری کنم وبه توبرسم بخاطر همین ترجیح دادم که هفته ای یک شب بطور خلاصه تااونجایی که میتونم وفراموشم نشه خاطراتت رو ثبت کنم که بعدا ازخوندشون لذت ببری.آخر هفته قبل یعنی جمعه بابابا سه تایی برای شام رفتیم بیرون و توهم کلی کیف کردی ویه عالمه شلوغ کاری وهرچیرو هم که خواستی بهم ریختی والبته برای شما یه سوپ جوسفارش دادیم که خیلی خوشت اومد همراهش هم یه لیمو ترش خوردی که الهی من فدات بشم که ریخت وقیافت این شکلی شد.          &nbs...
26 مهر 1391